|
...خدای من...خدای مهربانم
اینجا ،این لحظه و این ساعت...روی تپه های خاکی کنار غروب خورشید...زیر این پرتوهای هستی
...بابت همه چیز ممنون
...اینجا،کنار طبیعت تو ...کنار آواز باد ،رقص درختان،کنار اشتیاق خورشيد
فقط تو هستي ،فقط تو
خدايم ،اينجا ...بيشتر از همه ي عمر احساس مي كنم كه هستي ،كه از همه ي دنيا به من نزديك تري
...و زيبا تر از اين لحظه ...كجاي دنيا مي توان يافت ؟
خداي خوبم...پر انرژي ام..پر از بودن...پر از تو
...اعتماد تويي...اشتباه مي كردم...مظهر راستي تويي...بيراهه مي رفتم
بيراهه اعتماد مي كردم به آنهايي كه نبايد
باشد،باشد كه گاه انسان ها پست اند و فريب كار...پست و دروغ گو
تو صافي...تو پاكي...تو ساده اي
بماند...بماند كه گاهي چهره ي انسان هاي گوسفند نشان ،گرگي بيش نيست
...خداي من
اي همه ي هستي ...اي همه ي بودن ها
...از دنيا كه دل ببرم باز تو هستي
قرآن نمي خوانم،صوت و ترتيل و حفظ هم نمي دانم
نماز نمي خوانم،ركوع و سجود و حمد و سوره هم نمي دانم
روزه نمي گيرم ،افطار و سحر و وقت اذان هم نمي دانم
آيه نمي دانم،دعا نمي دانم...نمي دانم
اما خوب مي دانم
كه تو از همه ي هستي ،به من نزديك تري
آنها را نمي دانم ...ولي براي من در مسجد و پشت روضه نيستي ،پشت نماز شب
نه...نه
...تو اينجايي كنار درخت بيد ،كنار سكوت شب
دوستت دارم ...تو برايم بمان
آذرخش
|