تبليغاتX
پروانه های کوچه ی دیاگون
پروانه های کوچه ی دیاگون

یاد من باشد تنها هستم...ماه بالای سر تنهایی ست


خدا را...

حال من خوبه...پس چرا دلم گرفته...

پس این اشک ها ...چرا می تونم نفرت رو تو چشم هاشون ببینم...چرا...؟؟؟

کاش این حس بد دست از سرم بر می داشت...راحتم می ذاشت...می ذاشت آروم بمونم ...

 

مرد نجوا کرد:خدايا با من صحبت کن.

يک چکاوک آواز خواند ولي مرد نشنيد....
پس مرد با صداي بلند گفت:خدايا با من صحبت کن.

آذرخش در آسمان غريد ولي مرد متوجه نشد.
مرد فرياد زد:خدايا يک معجزه به من نشان بده.

يک زندگي متولد شد ولي مرد نفهميد.
مرد نااميدانه گريه کرد وگفت:خدايا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم.پس خدا نزد مرد آمد و اورا لمس کرد.
ولي مرد بالهاي پروانه را شکست و در حالي که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!!


شنبه 16 آبان1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

غربت

تنها چیزهایی که تو این شهر بزرگ و شلوغ توجه من و جلب کرد...

یه کتاب فروشی تو خیابان کارگر...

Free Image Hosting

و شب های محوطه ی خوابگاه...(نمای بیرونش)

Free Image Hosting Free Image Hosting


جمعه 15 آبان1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

بوسه ی باران

ببین اندام تنهایی ام را

که در لحظه های خاکستری

در انتظار هم آغوشی با خورشید است...

 

 

وشاید...

بگو که زیباتر از این هم  داری...یا نه ؟؟؟

من می گم ...نه نداری ...زیباتر از باران تو آفریده هات نداری...و نخواهی داشت...

کیه که بفهمه...اگه نگران پسته ها و سیمان هاشون نباشند...نگران خیس شدن لباس های اتو کشیده شون...عجب آدم بزرگ هایی...

و مثل همیشه... هیچ چیز به اندازه ی قطره هایی که کف دستت رو قلقلک می ده حال آذرخش رو جا نمی آره

حالم خوبه...دیگه اذیتم نکنید...

خوشبخت باش...همین

                                                                           آذرخش


چهارشنبه 13 آبان1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

دل خوش سیری چند؟

مرد بقال از من پرسید ؟؟

چند من خربزه می خواهی ؟؟؟

من از او پرسیدم ...

دل خوشی سیری چند ...

 

خوشبختی ...یعنی چیزی که می خوام احساسش کنم...

               ... چیزی که دارم احساسش می کنم...با همه ی دلتنگی هام...

              ...  ۱۸روز مانده...دوست ندارم احساس بد گذشته رو داشته باشم...

                                                                                                     آذرخش


سه شنبه 12 آبان1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

بگذار بميرم...

 

 Butterfly.jpg Sad Girl image by sailorsaturn312

بگذار بخوابم ...

بگذار به ازاي تمام اشك هايي كه ريختم،لبخندي بزنم...

به ازاي تمام سرمايي كه كشيدم گرماي آغوشت آرامم كند...

كاش سكوت ثانيه ها نداي آخرين نفس هايم نبود...

بگذار بدانم ...بدانم كه ديگر هيچ چيز تكرار نمي شود ...

بدانم كاش آسمان ابري تر از آخرين نگاه خسته ات نبود...

         تا به بارش برگ ها...خيس شدن هاي كودكي مسرور بوديم...

كه كاش اشك هاي شكسته پنجره يادآور قدم هاي رفتن تو نبود...

      تا به برگشتني بي اميد، خنده ي مهتاب را باور نكنم...

بگذار بخوابم...آرام و بي صدا...

بگذار فقط نفسي بكشم...نفسي

بگذاريد آذرخش بميرد....همين...

 


شنبه 9 آبان1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

وقتی

 

وقتی پشیمانی سودی ندارد...

      گل یاس....

 

sad girl see the rain through the windows Images 1


چهارشنبه 6 آبان1388  جادوي   |

 

نهایت خوشبختی ....

 

که گاهی هیچی نگو.....

       آذرخش


چهارشنبه 6 آبان1388  جادوي   |

 

هنوز زنده ایم...

غربت.....سهراب

ماه بالاي سر آبادي است ،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب بايد باشد.
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.

 

                                                                  آذرخش


چهارشنبه 6 آبان1388  جادوي   |

 

اگر که ببارد...


دوشنبه 4 آبان1388  جادوي   |

 

آبان یشت

آبان به معنای آب و هنگام آب است و یکی از عناصر پاک کننده نزد زرتشتیان است درباره پیدایش جشن آبانگان روایت است که در پی جنگهای طولانی بین ایران و توران افراسیاب تورانی دستور داد تا کاریزها و نهر ها را ویران کنند . پس از پایان جنگ پسر تهماسب که زو نام داشت دستور داد تا کاریز ها و نهر ها رالایروبی کنند و پس از لایروبی آب در کاریز ها روان گردید ایرانیان آمدن آب را جشن گرفتند .

در روایت دیگری آمده است که پس از هشت سال خشکسالی در ماه آبان باران آغاز به باریدن نمود و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد .

آبان شد....

 


پنجشنبه 30 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

که بخوانی ...


                                            سیب ها.....

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط 

يکى برداريد. خدا ناظر شماست. 

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

f34w2qnevcyax6b00msr.jpg

 

                                        موی سفید ....

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. 

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! 

 


سه شنبه 28 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

حرف های شب

 

p9_05banner-blackxlullaby.png image by kaitlynkaitlynn

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام                 محمد علی بهمنی

 

 


یکشنبه 26 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

متفاوت ترین

یاسی:امروز ۳۰ آبان بود...روز تولد سعیده ...هر چند که یک ماه و یک هفته هنوز مانده ...

سعیده:من امروز کادوی تولد خوردم.....

یاسی:کوفتت بشه... از حلقومت می کشم بیرون...ورشکست شدم...

سعیده:البته من شخصا تکذیب می کنم ...من هنوز ۱۸سال دارم....هنوز ۱۹سالم نشده....

......

بعد از ۳سال که از ساخت این وب لاگ می گذره ...این اولین پستیه که با هم تایپش کردیم....کنار هم...

در حالی که مشغول کل کل کردن های شدیدی با هم بودیم....که چند تا دست و پا و سر و کله شکسته شد...

هر کی فیلم جشن تولد می خواد....می تونه سفارش بده....کلی زیر قیمت به فروش میرسد....

.....

و گاهی شاید...زندگی هنوز هم جاریست

 

 


پنجشنبه 23 مهر1388  جادوي   |

 

جرأت دیوانگی...قیصر امین پور

...

با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !


چهارشنبه 22 مهر1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

بوی دست های دوست

بادی که از شیشه ای اتوبوس مقنعه و موهام رو به هم می ریخت ....دیگه بوی دود  اتومبیل ها...بوی خاک و آلودگی نمی داد...

بوی نفس می داد...بوی عطر یه آشنا...یه آشنای دور...انگاری که همونجا بود....انگار اومده بود...انگاری آسمون فهمیده بود که برگشته ...که اینجاست...

که بوی یه دوست بود...

که خستگی همه ی این روز ها از تنم در اومده....که شاید دیگه مهم نیست یکی تمام شادی های دیروزم راخراب کرد...یادم نرفته که کرگدنم...کرگدن

دیگه ...شاید می فهمیم" شهرمون" یعنی چی؟؟؟؟

  در آخرین بن بست هم راه آسمان باز است...پرواز را بیاموز

 

tak_cudownie__by_xjankax.jpg image by mrotello


سه شنبه 21 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

this is my home

برگشتم خونه...شهر خودمون

هیچ وقت توی عمرم اینجوری احساس امنیت نکرده بودم...

دلم نمی خواد از اینجا برم...

من از اونجا بدم می یاد...

نمی خوام برم...

 


سه شنبه 21 مهر1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

حال ما هم ....

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

....

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

....

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

....

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

......

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

....

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

.....

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 


یکشنبه 19 مهر1388  جادوي   |

 

شاید....اولین قطره

شاید به قول یاسی ما از این روز های مخصوص زیاد داریم....شاید به قول سعیده این روز از همشون خاص تره....

شاید همون روز اول بود....شاید...

شاید صندلیشو گذاشت کنارش ...شاید کتاب اول رو بهش داد....شاید زنگ تفریح با هم رفتند بیرون....

شاید...به هم لبخند زدند....شاید با هم حرف زدند...درد و دل کردند...

شاید...شاید که ....با هم دوست شدند....دوست شدند...و همدیگه رو صدا کردن...صدا کردن....

شاید...

شاید دیروز ۱۷ مهر بود....

سالگرد دوستیشون....سالگرد با هم بودنشون ....تو تمام لحظه ها...شادی ها و غم ها ...اشک ها و لبخند ها...همه ی لحظه ها ...همشون...

سالگرد دوستیمون....سالگرد دوستیمون....

۸سال گذشته...

                                                                                سعیده ....یاسی...

 

 


شنبه 18 مهر1388  جادوي   |

 

اهل کاشان بود...

امروز....(یه جمله ی تکراری )....امروز ۱۵ مهر است ...

امروز يکي از روزهاي سهراب  بود. روز آمدن و ماندن ؟ يا رفتن و ماندن ؟
براي دنیا، چه ضيافتي خواهد بود و براي ما...
شايد فرصت و دليلي باشد براي مراجعه به شور و حس هايي که  پشت روزمرگيهاي ما قايم شده اند.

صداى پا مى آيد... نزديك مى شود و به هيئت چشمه، دريا يا بركه مرا هم با خود مى برد: بر لب آب، زير اقاقى ها و ...سمت كعبه اى كه مثل نسيم مى رود باغ به باغ، مى رود شهر به شهر.
اهل كاشان بود. متولد نيمه مهرماه سال ۱۳۰۷ ....۸۰ سال پیش پشت طلوع ستاره...پشت نیلوفر و قرن...پشت دانایی آمد...

و مرگى كه فقط يك تاريخ تشريفاتى دارد:

 ۳ ادريبهشت ،۱۳۵۹ تهران.

۳۱سال است که نیست...

۳۱سال است که حوض نقاشی اش  بی ماهی است...

که به مهمانی دنیا نرفته ...

که ندیده کودکی ماه را ببوید...

که شقایق باشد...

مرگ گريبانگير كسى كه پيشه اش نقاشى است، قبله اش يك گل سرخ و جانمازش چشمه نخواهد شد..

. سهراب نوشداروى خود را پيدا كرد، نگاه كرد، كشف كرد و جاودانه شد و حالا اين ماييم كه بايد برويم به دنبال سايه دانايى و ايوان چراغانى دانش.... ماييم كه بايد راه بيفتيم بلكه كودكى كه ماه را بو مى كند، ببينيم و ...قفسى را كه بى در، در آن روشنى پرپر مى زند. ما بايد برويم و زمين و گل و آب و درخت را نيز با خود ببريم بلكه روح مان در جهت تازه اشيا جارى شود و ...رسم خوشايند زندگى را احساس كنيم.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.

و....

یادش بخیر .......

 


 

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

........

     Click to back                   

 

                          برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم...

                                اتاقش آبی بود...دلش آسمانی

                                                                          آذرخش...

 


چهارشنبه 15 مهر1388  جادوي   |

 

آرزوی مرگ...و گاهی ..مرگ آرزوها...زندگی همین است

پس کو؟....پس قشنگی های زندگی کو؟؟؟کجان؟؟؟؟چرا نیستن...چرا ؟؟؟؟چرا نمی بینمشون...چرا دیگه حسشون نمی کنم ...؟؟؟یکی جواب بده....

جمعه...می دونید چه روزیه....کی می دونه...که جمعه ۱۷ مهره....؟؟؟۸سال گذشته...۸سال...

نمی خوام...نمی خوام...دیگه زندگی قشنگ رو نمی خوام..دیگه حس خوشبختی رو نمی خوام...

یکی بفهمه چی می گم...دارم می میرم....دارم نفس می کشم...اما مثل یه مرده....

نمی خوام...زندگی کردن رو نمی خوام....من اینجا...توی این شهر لعنتی چه غلطی می کنم....

۸سال گذشته...

۴۷روز دیگه تولدمه...با تمام وجودم نمی خوام اون روز بیاد...نمی خوام....

یاسی من روز تولدم رو بدون تو نمی خوام...

بعد از ۸سال این اولین روز تولدمه که تو نیستی...نیستی......دارم می میرم و نیستی....

یکی آرومم کنه....یکی...عقربه هاروبرگردنه...یکی برشون گردونه....تو رو خدا....تو رو خدا....

دارم می میرم .....

 

دیگه کوچه ی دیاگون....صفا نداره...دیگه پروانه ای نداره

...حالم بده...بد...

سعیده حالش خوب نیست...نیست ...نیست....

..............

یکی صدام می زنه...یکی از پشت سرم می گه...

می گه:اینجه چه کار می کنی؟...می گه دلت رو به چی خوش کردی؟...می گه برو بمیر!

...می گه خاک بر سرت که هیچ غلطی نکردی...می گه دیگه خودتو صدا نزن

می گه...می گه و می گه

 

 



بقيه كوچه

یکشنبه 12 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

حس خالی

احساس غریبی می کنم...انگار تمام آدمایی که هر روز بهشون سلام می کنم و لبخند می زنم...فقط چند تا غریبن که دارم از توی خیابون از کنارشون می گذرم .

حوصله ندارم و نمی خوام باهاشون خوش وبش کنم...یا بهشون نزدیک بشم...

از همشون بدم  یاد...

فکر می کنم خیلی بد شروع کردم...یا بد شروع شد...

 

...

گل یاس

 

 

 


یکشنبه 12 مهر1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

دارم از دوریت می میرم

906hz1g3fp2ba3fll1bi.jpg

 

اسفند ۸۷...آخرین روز مدرسه...یادته ؟؟؟

می دونم....نه....نه... نمی دونم...نمی دونم دلتنگی به این بزرگی چه قدر سخته...نمی دونم ....

چهار سال پیش اولین بار بود...یادته یاسی..توی همین شهر بودیم..همین جا...اما به چه بدبختی همین دیگه رو می دیدم...یادته...

یادته وقتی تابستونش بهم زنگ زدی گفتی می آی مدرسمون...فکر می کردم داری سر به سرم میذاری...فکر می کردم...می خوای الکی خوشحالم کنی...اما اومدی.....

اومدی....من روز های پارسال رو می خوام..تو رو خدا یکی زمان رو برگدونه عقب..تو رو خدا

 

qdgc3y566cbatqr8opyv.jpg

 

 


پنجشنبه 9 مهر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

من هستم.....هستم

خودم رو بخشیدم....بابت تمام بلاهایی که سرم اومد...

من رو ببخشید

بابت همه چیز

                       آذرخش


سه شنبه 7 مهر1388  جادوي   |

 


به یاد داشته باشیم
اولین نامه ای که
از هاگوارتز به دستمان می رسد.
کلام خوش اوای اولین کسی است که
مارا از نیروی شگفت انگیز
دورنمان اگاه می کند
از یاد نبریم در درونمان هاگوارتزی
وجود دارد که در ان
می توانیم به پرورش ان بپردازیم
وبدانیم که
چوبدستی سحر آمیز ما
دست همت ماست ...
و ورد ما کلام معجزه گرمان
پس تا عشق و امیدی هست
چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

سلام...ما یعنی سعیده و یاسی تقریبا 8 ساله که دوستیم...
و هیچ وقت بهتر از همدیگه پیدا نگردیم...
روز اولی که وبلاگ رو ساختیم 17 سالمون بود
ولی الان...
یاسی باستان شناسی دانشگاه تهران
و سعیده هم ادبیات انگلیسی ولیعصر می خونند
این وب لاگ اتاق دوممونه...جایی که توش خندیدیم و گریه کردیم...

دیاگون اسم یه کوچه جادوییه ...
امیدواریم خوشتون بیاد

راستی برای اومدن به کوچه ی دیاگون
لازم نیست کفش هاتو در بیاری
یا دستاتو بشوری...فقط ...
دلت صورتی یا روحت آبی باشه...
همین...
در ضمن تو کوچه ی دیاگون speakerات را
هم روشن كن ....

diagon_girl@yahoo.com

 

یاد سهراب
طنز جدی
زندگی به خط شعر
داستان(تراوشات یاسی)
جارو سواری
اتوبوس شوالیه
هری پاتر

 

 

آی بی کلا
کد آهنگ

 

 

 

 

RSS 2.0

کد آهنگ


کد تغییر شکل موس