تبليغاتX
پروانه های کوچه ی دیاگون
پروانه های کوچه ی دیاگون

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است


یک آسمان پاک

...آره قبول

دنیا بده...بدی داره...سیاهی داره...آدم دروغ گو دارم...لجن داره

...

اما

...ما که نباید این طوری باشیم

...این ماهاییم که باید فرق کنیم و درس بگیریم

...از بدی های بقیه

...تا خوشبخت بمونیم

...می خواستم بیام کلی بنویسم و بنالم...چون دلم بدجوری پره...اما دلم نیومد...همه ی خوبی های دور و برم  رو نادیده بگیرم

           آذرخش


چهارشنبه 9 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

نهم دی ماه خورشیدی

دی یا دتوشو به معنی دادار و آفریدگار است و درنامه های اوستایی اغلب به جای واژه اهورامزدا به کار رفته است

در نام های سی روز ماه که دقت کنیم ؛روزهای هشتم پانزدهم وبیست و سوم هر ماه به نام دی میباشد که برای تشخیص آنها از یکدیگر هر روز به نام روز بعد خوانده می شود

بدین گونه:اورمزد،دي بآذر،دي بمهر و دي بدين

.بنابراين در ماه دي چهار روز به نام خداوند نام گذاري شده و در واقع در ماه دي چهاربار جشن ديگان برگزار مي شود؛كه در اين روزها ما زرتشتيان به نيايش همگاني و استراحت مي پردازيم

...جشن ديگان گرامي باد

به نام اهورامزدا

         آذرخش


چهارشنبه 9 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

یک یاسمین

...دارم تا قبل از شروع امتحانا بر می گردم

...نمی دونم چرا ...حتی نمی دونم اگه نیام چرا باید بمونم

...امروز خیلی رک به یکی از دوستام گفتم ببین من به هیچ کس اعتماد ندارم حتی خودم ...حتی به تو هم اعتماد ندارم

...شاید ناراحت شده باشه...اما ترجیح می دم از این به بعد تا جایی که می تونم با همه رک باشم...حقیقت و بگم...نه اینکه بهشون توهین کنم و بد و بیراه بگم

...من دارم می یام

یعنی...؟

بی خیال


سه شنبه 8 دی1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

 

...قلبم درد می کنه...بدجوری درد می کنه

                                                         گل یاس


دوشنبه 7 دی1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

آسمان آبي است...حتي اگر نخواهي

...این روزها

               ...زندگی زیباست

...این روزها

    فقط گاهی خسته می شوی،گاهي پشيمان مي شوي،گاهي بغض    ميكني،گاهي هم گيج مي شوي

خسته از دست آدم بزرگها...پشيمان از اعتماد به بعضي ها...بغض از نفرتي كه به خودت داري...و گيج از چراهايي كه جوابي ندارند

...اما

مي توان خوب بود و خوب ماند

خوب زندگي كرد و خوب زنده ماند

خوب نفس كشيد و خوب ادامه داد

             هر چند سخت

پس ...به زيبايي هاي زنده بودنت؛لبخند بزن

                         آذرخش

 


یکشنبه 6 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

درود بر روان پاك اشوزرتشت

فردا:

روز خير(خور)از ماه دي يازدهمين روز دي ماه باستاني/ ۵دي خورشيدي

پیامبر ایران باستان؛اشوزرتشت پس از پايان رسال خود كه آموزش راستي و آرامش به انسان ها بود در شهر بلخ به سر مي برد.در سن هفتاد و هفت سالگي هنگامي كه گشتاسب كياني و پسرش اشفنديار فرمانرواي بلخ كه آن زمان از پايتخت خارج شده بودند،فرمانرواي توراني ارجاسب كه دشمن ديرينه ايرانيان بود از فرصت استفاده نمود و توربراتور فرمانده سپاه خود ار بالشكري بيسار به ايران فرستاد.لشكر توراني دروازه هاي شهر بلخ را با همه دلاوري ها ي ايرانيان در هم شكستند و هنگامي كه اشوزرتشت ،پيامبر ايراني،با لهراسب و گروهي از پيروانش در آتشكده بلخ به نيايش مشغول بودند با يورش سپاهيان مهاجم همگي جان باختند.

...اشوزرتشت گرچه از جهان رفت و از ديده ها پنهان گشت ولي روان پاكش همراه با اندرز و آموزشهاي جاودانه اش پيوسته زنده ماند.طوري كه پس از هزاران سال نام بلندش بر سر زبانها و فروغ مهرش در درون دلهاست

...

...به راستي كه راه در جهان يكي است...و آن راستي است

...و چه دردناك كه كمتر كساني از اين جهان آن را مي يابند

اهورمزدا مرا ياري كند تا به صداقت واقعي دست يابم

                                                             آذرخش


جمعه 4 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

چی می خوای ؟عنوان

من ...حالم خوبه...اما خیلی بده

...من باید با یک نفر حرف بزنم ...وگرنه دیوونه می شم

..

به من حق بدین ...

من حق دارم حتی به هوایی که دارم توش نفس می کشم ،شك كنم يا نه؟؟؟؟

...ديگه حتي نمي تونم راه برم...به زمين زير پام هم شك دارم

...من الان يه سعيده ي بد شدم

                             چون به خودم هم شك دارم

چه مي كني آدميزاد با اين دروغ هات

دیگه از این همه دروغ ...رسما خسته شدم

                       آذرخش


پنجشنبه 3 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

ما...و فقط ما

 ...وقتی فکر می کنی همه چیز خوبه....وقتی فکر می کنی همه چیز داری و هیچ مشکلی نیست در حالی که هست....وقتی اعتماد می کنی...وقتی احساساتتو میگذاری وسط ....وقتی از حقش دفاع می کنی...و قتی فکر می کنی پشتت محکمه...وقتی به امیدش جلو می ری

 ...و

...و وقتی ...همه چیز روی سرت خراب می شه...پشتت خالی می شه...احساساتت پایمال می شه...امیدت به باد هوا می ره... و اعتماد نداری...و به همه چیز شک می کنی ...حتی به خودت

...دیگه نمی دونم چی می شه...شما بگین چی می شه

...این بلا سر من و سعیده اومده

...داغون شدیم

...اما ادامه می دیم...حتی برای اثبات خودمون هم که شده راه خودمون و ادامه می دیم...با هم

...زندگی می کنیم

یاسمین


چهارشنبه 2 دی1388  جادوي یاسی(یاسمین الدوله)  |

 

وقتی اندازه ی دنیا خوشبختی

تا نبض خيس صبح



آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است !
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!

يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفاف آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.

                                         سهراب سپهری


چهارشنبه 2 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

فقط تو خوبي

...خدای من...خدای مهربانم

اینجا ،این لحظه و این ساعت...روی تپه های خاکی کنار غروب خورشید...زیر این پرتوهای هستی

...بابت همه چیز ممنون

...اینجا،کنار طبیعت تو ...کنار آواز باد ،رقص درختان،کنار اشتیاق خورشيد

                                            فقط تو هستي ،فقط تو

خدايم ،اينجا ...بيشتر از همه ي عمر احساس مي كنم كه هستي ،كه از همه ي دنيا به من نزديك تري

...و زيبا تر از اين لحظه ...كجاي دنيا مي توان يافت ؟

خداي خوبم...پر انرژي ام..پر از بودن...پر از تو

...اعتماد تويي...اشتباه مي كردم...مظهر راستي تويي...بيراهه مي رفتم

بيراهه اعتماد مي كردم به آنهايي كه نبايد

باشد،باشد كه گاه انسان ها پست اند و فريب كار...پست و دروغ گو

                          تو صافي...تو پاكي...تو ساده اي

بماند...بماند كه گاهي چهره ي انسان هاي گوسفند نشان ،گرگي بيش نيست

...خداي من

اي همه ي هستي ...اي همه ي بودن ها

...از دنيا كه دل ببرم باز تو هستي

 

قرآن نمي خوانم،صوت و ترتيل و حفظ هم نمي دانم

نماز نمي خوانم،ركوع و سجود و حمد و سوره هم نمي دانم

روزه نمي گيرم ،افطار و سحر و وقت اذان هم نمي دانم

آيه نمي دانم،دعا نمي دانم...نمي دانم

           اما خوب مي دانم

كه تو از همه ي هستي ،به من نزديك تري

آنها را نمي دانم ...ولي براي من در مسجد و پشت روضه نيستي ،پشت نماز شب

             نه...نه

...تو اينجايي كنار درخت بيد ،كنار سكوت شب

                        دوستت دارم ...تو برايم بمان

                                                                                    آذرخش

 

 


چهارشنبه 2 دی1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

یه خواهش

 

...می دونم ..امروز هم فقط دلت گرفته

...می دونم که بغض کردی

می دونم که اون قدر آدم بد تو این شهر هست...که نخوای بباری

...اما پس

...پروانه ها چه گناهی کردند

...ببار برای دل های ابری

                                                           آذرخش


جمعه 27 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

سعیده و یاسی

خوردیم زمین...اما

...ایستادیم...با دستان خودمان روی پاهای خودمان

سلام زندگی...باز هم سلام...آغوشت را بازکن ...داریم می آییم

                  خوشبختیم ...همین

آذرخش و گل یاس


پنجشنبه 26 آذر1388  جادوي   |

 

همه ی زندگی ام

 

وقتی چیزی برای از دست دادن ندارید... آزاد و خوشبخت اید

 

...و بگذار سکوت لب هایت آخرین حرف نگاهت باشد

...کم نبود غروب دل های بی کسی

که برای ذره ای امید های تهی

پرپرشدن ها را پشت سر گذاشته ای

...کم نکشیدی از غصه برای

اثبات بودن های بی دلیل

...که حال از دروغ برای نان شب

نفرتی بی حد داشتی

...و همین بود...انتهای بودن ها

...که رفتنت به جای همه ی نیامدن ها

...زخم خنجری بر قلب های بی اشک بود

...که بارانی از خون بر نگاهت بریزند

...و تو را

آذرخش


پنجشنبه 26 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

...چیزی شاید

شبیه شب !

شب جراح زخم های کهنه ی من شده است
تنهایی شبانگانه ام را می پرستم
دوست دارم
همه ی دوستانم را در شب از دست دادم
همه ی آن عشق ها در شب به من خیانت کردند
دیگر به خیانت هم عادت کردم
دیگر هیچ رفتاری برایم زجر آور نیست
دیگر راحت می شود تشخیص داد نگاه ها را از هم
معنی طرد شدن را خوب می فهمم
من دگر می دانم
در قلبم جای خالی ی هست
که اگر لبریز شود
می میرم
من خودم می دانم تا پیش از خاک شدن
راهی طولانی در پیش دارم
تا به اصطلاح شاعر خوبی بشوم
من خودم می دانم
روز ها را می میرم
شب ها را با مرگ خویشتن
زنده نگه می دارم

مصطفی موسوی


پنجشنبه 26 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

...بس است دیگر

... و این زندگی

؟؟...پر از این آدم های عجیب و غریب...چه دل خوشی هایی برای آدم می ذاره

...با این همه دروغ ونفرت وکینه...خیانت دیگه آخرشه

...برگشتن های بی دلیل...سکوت های بی وقت...حرف های نگفتنی

چه می شود کرد؟؟؟

خسته می شی از این همه آدم...این همه مسلمون نماز خون دروغ گو ی کثیف...نماز خون و بدطینت...نماز خون و بد حرف...نماز خون و ...نفهم

خسته می شی...کاش همتون کافر بودید...کاش دینی نداشتید...کاش لااقل اسم اون خدا رو به گند نمی کشیدید وقتی...می آوردینش

کاش...می رفتید می مردید

کاش می رفتم و می مردم...

...آخه این چه طرز زندگی کردنه...چه وضعشه...دنیا رو به کثافت کشیدین...همتون

...بسه...دیگه بسه...این همه دروغ بسه...بسه بسه

مگه ما آدم ها چی از زندگی کردن می خوایم...کاش می مردیم که دیگه لااقل هوای بقیه رو کثیف نکنیم...

...کاش  

                              همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

                                                                              فروغ

                                                                                                                  

آذرخش

 


سه شنبه 24 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

...

وقتی...

کاش نبودی


شنبه 21 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

وقت مرگ

عشق گورستانی...شروین صفایی

وقت مردن رسیده است
وقت حس کندن
وقت گذشتن از درد رسیده است
در تو می توان مردن را احساس کرد
امتحان عشق را یکبار کرد
در تو می توان عشق را تجدید کرد
عشق گورستانی را تایید کرد !
در نفسهایت مردگی را فریاد کرد
با تو می توان احساس را بیدار کرد
مثل مردن در خواب خوابیدی
زندگی را خط خطی نامیدی
ای تو !‌ که مرده ترین صدای ذهن شبی
ای تو !‌ که دورترین نقطه آغاز شبی
در تو می توان لحظه ای را تثبیت کرد !
عشق گورستانی ...


جمعه 20 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

من می گم...

من می گم :حالم خوب نیست....

            می گه:"چیه !وقت مردنته!!!!"نه

من می گم:گیجم به خدا...گیج

            می گه:چیه خودکارت رو گم کردی...

من می گم:بابا چرا نمی فهمی...

            می گه :"آهان...پس پول هات رو گم کردی...

من می گم:جواب می خوام...

          می گه:درست رو که خوب بخونی...خودت پیداشون می کنی

من می گم:درس کیلو چنده...سوال هام

          می گه:مگه تو به غیر از درس چیز دیگه ای هم حالیته

من می گم:نمی فهمم دارم چه کار می کنم

           می گه:گفتم شب زود بخواب...

                      کم خوابی ...دیوونه شدی...

 

                                                   آذرخش


جمعه 20 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

دلگیرم از این شهر سرد...

می شود لطفا به داد من برسید....

لطفا...والا....

دارم دیوونه می شم...

من جواب می خوام...دیگه نمی خوام با خودم بجنگم...شاید چون خیلی احمقم...

شاید چون حاضر نیستم حقیقت رو قبول کنم...

شاید چون...

 

"هيچ كس نمي تواند پي ببرد...باور نخواهد كرد.به كسيكه دستش از همه جا كوتاه بشود مي گويند :برو سرت را بگذار بمير ...اما وقتي كه مرگ هم آدم را نخواهد ...وقتي مرگ هم پشتش را به آدم مي كند..مرگي كه نمي آيد و نمي خواهد بيايد...

همه از مرگ مي ترسند من از زندگي سمج خودم ..."

                                                                                           "  صادق هدایت "

                                                                       


پنجشنبه 19 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

دنیایی پر از آدم بزرگ

این روزها یا همه چیز خیلی خوبه...

یا خیلی بده...

که فکر کنم همون خوبه ...درست تره...

گاهی آدم فکر می کنه عجب آدم بزرگایی...چقدر نفهمن...چقدر اعصاب خردکنن...اما ...

چرا بهشون نگاه نمی کنیم و از طرز زندگی کردنشون درس نمی گیریم...

چرا به بدبختی ها شون نگاه نمی کنیم...

چرا یه ذره دقت نمی کنیم ببینیم این بیچاره ها دارن تو چی دست و پا می زنن...چرا اصلا این طوری شدن...چرا آدم بزرگ شدن...چرا دارن راه بقیه رو می رن...؟؟؟؟

هیچ فکر کردیم...که چرا دیشب زیر اون همه بارون...وقتی من از خیس شدن به اندازه ی همه ی زندگیم داشتم لذت می بردم...همه یا با سرویس می رفتن یا با چتر...

و همه نگران لباس هاشون و مارکش بودن...

هیچ فکر کردیم چرا ؟؟؟

شاید چون کسی رو نداشتن که یادشون بده...شاید چون حتی اگه بهشون هم بگی بازم هم فایده ای نداره...

نه فایده نداره...

به یه مشت آدم بزرگ نمی شه بگی...:"ببخشید شما خیلی آدم بزرگ و نفهم تشریف دارید..."

نمی شه گفت...

 


چهارشنبه 18 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 

زندانی سیاسی

یاسی...

یه اختشاش گر...مخرب...مفسد اجتماعی...ضد نظام...تحت تعقیب...جاسوس...بیگانه...وطن فروش...

اوباش...الاف...بی عار...درس نخون...ول گرد...

و...

دانشجو است...

دیشب گرفتنش...هفته ی آینده جلسه ی علنی دادگاهشه...فکر کنم کمترین حکمش اعدامه اونم با گیوتی...

خوب دیگه ...هر کی رفت تهران این جوری هم می شه...

                                                                ناشناس


چهارشنبه 18 آذر1388  جادوي   |

 

دو تا کج و کوله ی گیجول...

 

من امروز دارم می رم...

قرن:هزاره ی دوم پس از میلاد

زمان:۴عصر

مکان:اتاق یاسووو

سعیده:جیم شده از دانشگاه

یاسی:چمدان به دست و ...

سعیده و یاسی:خوشحال ولی دلتنگ...

چمدونارو بستیم...اتاق رو مرتب کردیم...کوچه رو هم دید زدیم...بارون هم نیومد...

و اینکه:

همیشه با نفس تازه راه باید رفت...همیشه

 

 سه ساعت بعد...و باران هم آمد...

 


دوشنبه 16 آذر1388  جادوي   |

 

یک زن...

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد...و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

برای ازدواجش ـ در هر سنی ـ اجازه ی ولی لازم است..و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانوا گذار می توانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود . همه جا می پرسند....نام پدر...؟؟؟؟

                                                             دکتر علی شریعتی

و نایابند آنهایی که بفمهند...بهتره هیچی نگم...چون دهن که باز کنم اعصاب خودم بیشتر خورد می شه...

این همه ی زندگی یه زنه...تو جامعه ی ما...

و من نمی خوام که این طوری زندگی کنم....


جمعه 13 آذر1388  جادوي سعیده(سعیده بانو)  |

 


به یاد داشته باشیم
اولین نامه ای که
از هاگوارتز به دستمان می رسد.
کلام خوش اوای اولین کسی است که
مارا از نیروی شگفت انگیز
دورنمان اگاه می کند
از یاد نبریم در درونمان هاگوارتزی
وجود دارد که در ان
می توانیم به پرورش ان بپردازیم
وبدانیم که
چوبدستی سحر آمیز ما
دست همت ماست ...
و ورد ما کلام معجزه گرمان
پس تا عشق و امیدی هست
چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

سلام...ما یعنی سعیده و یاسی تقریبا 8 ساله که دوستیم...
و هیچ وقت بهتر از همدیگه پیدا نگردیم...
روز اولی که وبلاگ رو ساختیم 17 سالمون بود
ولی الان...
یاسی باستان شناسی دانشگاه تهران
و سعیده هم ادبیات انگلیسی ولیعصر می خونند
این وب لاگ اتاق دوممونه...جایی که توش خندیدیم و گریه کردیم...

دیاگون اسم یه کوچه جادوییه ...
امیدواریم خوشتون بیاد

راستی برای اومدن به کوچه ی دیاگون
لازم نیست کفش هاتو در بیاری
یا دستاتو بشوری...فقط ...
دلت صورتی یا روحت آبی باشه...
همین...
در ضمن تو کوچه ی دیاگون speakerات را
هم روشن كن ....

diagon_girl@yahoo.com

 

یاد سهراب
طنز جدی
زندگی به خط شعر
داستان(تراوشات یاسی)
جارو سواری
اتوبوس شوالیه
هری پاتر

 

 

 

 

 

 

RSS 2.0

کد آهنگ